خرید بک لینک

پدر شوهرم فوت شد این چند روزه درگیر مراسم ختم بودیم خدا رحمتش کنه

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 14:14

حالم اصلا خوب نیست همکارم عزیزم که امسال اولین سال خدمتش بود دیروز فوت شد،در واقع سقوط می کنه از پا.را.گلا.یدر و جابجا فوت میشه روحش شاد،۲۲سالش بود خانم ،متین، مهربان،زیبا خدایا خونوادش الان چی میکشنظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 15:47

من کلا به مصرف داروهای گیاهی علاقمند نبودم تااینکه یکی دوسال پیش چکاپ کامل کردم و دیدم ویتامین دی بدنم خیلی پایینه از طرفی مدتی هم بود سر دردهای میگرنی داشتم درحدی که تایکی دو روز هم طول میکشید ،شنیدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: شنبه 11 خرداد 1398 ساعت: 15:47

کارای خونه تموم شده اما حال اینروزای من افتضحاحه ...افتضااااح تو سند کردن با همسر مشکل داریم هی داره دبه در میاره،گاهی اونقدر نامرده که حالم ازش بهم میخوره،گاهی اونقدر مهربونه که هاج وواج میمونم دوقطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

خونه خودمم

لوبیاچشم بلبلی پلو درست کردم

هی تو گوشیمم

امادلم ،فکرم فقط پیش پسرمه دارن میان تو راهن

ای قربون قد وبالات برم نازگلکم منتظرتم فرشته کوچولو بیای بغلت کنم ببوسمت ببویمت

آخ که چندروزه اما انگار چندساله ندیدمت

قربون صدای نازکت بشم قناری من دلم داره پر میکشه برات

دلم برای خنده هات برای غرغرات تنگ شده نفسم

خدایا پسرامو عزیزامو هیچوقت ازم نگیر اونا همه ی دلخوشی منن وتنهاانگیزه من برای زندگی

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

کاش می دونستم با شوهری که یه روز عشق واحترام ومحبت بهم میده یه روز توهین وتحقیر باید چه برخوردی کنم،شوهری که گوشتشو بکنی حاضر نیست طلاقت بده ،شوهری که اگه بذاریش و بری پای بچه ها رو میکشه وسط و روانشونو له میکنه

گاهی به خودم میگم کی اینقد قوی شدی دخترکوچولوی موطلایی ناز نازی؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

تابستان بسیاااار پر مشغله ای رو گذروندم ازیه طرف تعمیرات وجابجایی که کلا بیش از یه ماه طول کشید از طرفی خاستگاری ونامزدی و بعد هم پاگشای داداش کوچیکه تو خونه مامان واز طرف دیگه سفر پنج روزه من و پسرامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

حالم خیلیییی بده خیلییییی بده

از خودم خیلی ناراحتم

خودمو نمی بخشم

لعنت به مردی که از حضور بچه ها سو استفاده میکنه و عربده میکشه

لعنت به من که نتونستم جلوی بچه ها خودمو کنترل کنم

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

نیم ساعت دیگه باید برم کلاس زبان دنبال پسر بزرگه بعدشم میخوام برم بازار کمی بگردم وشایدم لباسی چیزی بخرم توی این مدت که ننوشتم خیلی سرم شلوغ بود ،داداش کوچیکه که اومد پشت سرش خواستگاری رسمی و نامزدی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:58

تابستان مفیدی رو گذروندم صدساعت دوره رفتم که خیلی مفید بود هرچندهزینش کمی زیادشد برام اماخدایی الان احساس خوبی دارم واعتماد به نفسم تو درمان بالا رفته... خب من اول فقط کارگاه باز.ی درمانی رو ثبت نام کردم امابعدکه رفتم خوشم اومد وبقیشو هم ثبت نام کردم واخراین هفته هم تست بی.نه رو داریم ودیگه به امیدخداتموم میشه استاد اصلی خودش تخصصش کودک ونوجوانه ومن به شخصه تو شهرمون کارشو قبول دارم وبهمین خاطر الادامه مطلب

برچسب: تابستان, نویسنده: مهران اسدی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 13:13

منم مثل خیلیا عاشقم پاییزم درواقع عاشق مهر اصلاعاشق روز وماههاییم که حس میکنی میتونه یه شروع باشه...مثل شنبه ها مثل مهر... خب کارگاههایی که میرفتم تمام شد خیلی احساس خوبی دارم اعتماد به نفسم بالا رفته وحس میکنم توانمندترشدم باچندجاصحبت کردم برای برگزاری کارگاه مخصوص مادران تاببینم چی میشه... دیشب رفتیم سینما فیلم ساعت5عصر موضوعش جدید وخلاقانه بو اماخیلییی کسل کننده بود استادکارگاهمون که یه خانم دکادامه مطلب

برچسب: پاییز, نویسنده: مهران اسدی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 13:13

امروز خونه سمیه بودیم بادوستان دیگه بسیااااار خوش گذشت ... قراربود همه بچه بیارن دیگه منم پسرا رو بردم حسابی بهشون خوش گذشت خونه رو روسرشون گذاشتن بچه ها... امروز بعنوان اولین جلسه یه جلسه برای مامانای مهد پسرکوچیکه گذاشتم خیلی از کارم راضی بودم مادرهاهم همینطور ...وااای اصلا فکرشو نمیکردم مادرا تااین حد آگاهیشون کم باشه خیلی ناراحت شدم فرداقراره بچه هاباهمسربرن شهرستان منم تا بعداز ظهرخونه رو کادامه مطلب

برچسب: مهمانی, نویسنده: مهران اسدی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 13:13

پسربزرگم باهمسرصب رفتن بیرون وبایه گلدان پرازگلهای صورتی ویه شال بسیارزیبا که الان سرمه ودارم میرم عقدلیلا اومدن خونه وروزم روبهم تبریک گفتن دستشون درد نکنه...پسرم پروفایلشویه قلب گذاشته بااین جمله دوستت دارم مادرم

خدایاممنون بخاطرهمه چیز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:2 توسط طلا |

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:37

مرجان لب لعل تو مرجان مراقوت

یاقوت نهم نام لب لعل تو یاقوت

قربان وفاتم به وفاتم گذری کن

تابوت مگربشنوم ازرخنه تابوت

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:55 توسط طلا |

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:37

دوشنبه شب خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم همدان دیگه سریع ساک لباسامونو بستیم وهشت صبح راه افتادیم علی رغم اینکه به همدان نزدیکیم اماپانزده سال بودنرفته بودیم ... خلاصه صبح نهارلوبیاپلویی رو که ازشب قبل پخته بودم خوردیم وبعدشم رفتیم مقبره بوعلی وبعدم باباطاهر... اونجابرنامه های شادی داشتن وچندرقص محادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اسدی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 13:37

صفحه بندی